سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسلام
من اومدم ۲ روزه دیگه کنکور کارشناسی دارم.واسم دعا کنیدو برمی گردم
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط علیرضا
|
سلام دوستان این منم که از اعماق وجود یخی ام شما را صدا میکنم امیدوارم که حال همگی شما خوب باشه مثل من. کمکم امتحنات فینال رو به پایانه و بایاد خودم رو واسه ۲۲ تیر آماده کنم واسم دعا کنید دوستدار شما علیرضا..........................................................................................................
+
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط علیرضا
|

تو چرا سنگ شدی
حالیا معجزه ی باران را باور کن ! . . .
هوای بارانی اغلب افراد را به دنیایی احساسی و رویایی می برد .
فکر می کنید چرا؟
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط علیرضا
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط علیرضا
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط علیرضا
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط علیرضا
|
وای ،باران؛ ...
باران
شیشه پنجره را باران شست .
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای،باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط علیرضا
|
سلام
تا حالا شده که از ناراحتی تب کنید ؟
فکر نمی کنم واسه کسی همچین اتفاقی افتاده باشد
اما من امروز این واقعه ی تلخ رو تجربه کردم. یه چیزه دیگه اونم اینه که من تا حالا هیچ رفیقی نداشتم که تو همچین مواقعی با هم صحبت کنیم اما خدا رو به این شب بارونی قسم میدم که یکی که منو بفهمه از در غیب برسونه فرقی نمی کنه کیه فقط بیاد.تو را من چشم در راهم....................

+
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط علیرضا
|
چيزی بگو
اسم:
من مرگ را ...
اينک موج ِ سنگينگذر ِ زمان است که در من ميگذرد.
اينک موج ِ سنگينگذر ِ زمان است که چون جوبار ِ آهن در من
ميگذرد.
اينک موج ِ سنگينگذر ِ زمان است که چونان دريائي از پولاد و سنگ
در من ميگذرد.
□
در گذرگاه ِ نسيم سرودي ديگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه ِ باران سرودي ديگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه ِ سايه سرودي ديگرگونه آغاز کردم.
نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فريادي در من،
فواره و رويا در تو بود
تالاب و سياهي در من.
در گذرگاهات سرودي ديگرگونه آغاز کردم.
□
من برگ را سرودي کردم
سر سبزتر ز بيشه
من موج را سرودي کردم
پُرنبضتر ز انسان
من عشق را سرودي کردم
پُرطبلتر ز مرگ
سرسبزتر ز جنگل
من برگ را سرودي کردم
پُرتپشتر از دل ِ دريا
من موج را سرودي کردم
پُرطبلتر از حيات
من مرگ را
سرودي کردم.
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط علیرضا
|
رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمد از راههاي دور
ميخواند از بلندي بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.
در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده ميآرايد
با گوشواره پژواك.
مرغ سياه آمد از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست چون سنگ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكلهاي درهم پندارش.
خوابي شگفت ميدهد آزارش:
گلهاي رنگ سر زده از خاك شب.
در جادههاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.
بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
رؤياي سرزمين
افسانه شكفتن گلهاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط علیرضا
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط علیرضا
|
بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم
شايد شاخه اي دردلم سبز شود
آنوقت مي تواني درپاييز
آن را بشکني
وهيمه ي اجاقت کني
براي لحظه اي که مي تواند چشمهاي خيس ترا گرم کند
اين روزها آرزوهايم هم
ميني مآل شده است
به خيال چشم تو هم دلخوشم
گفتم بهاراست
گفت ازتکرار خوشم نمي ايد
گفتم بهاراست ولي .
گفت ازتکرار خوشم نمي ايد
اونظربه واژه داشت و من به طبيعت
راستي ازکجا مي دانست من وسواس دارم
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط علیرضا
|
ده ثانیه تا انتها/پایونی بی سر و صدا/بی خبر از هر شب و روز/من و یه شمع نیمه سوز/یکی گذشت از ثانیه/9تای دیگه باقیه/ایکاش تو لحظه ای که رفت /میدیدمش یه بار دیگه/اون دور بود و تو حسرت ثانیه ها که میگذشت./ایکاش تو این 1 ثانیه بی بودنش نمیگذشت/ساعت میگه 2 ثانیه 8 تای دیگه باقیه/.یه عمر نشستم منتظر/.کی میگه اینا بازیه/؟فقیر بودن جرم منه.عاشق بودن تنها گناه/.یه عمری چشم به در بودماین آخرا هم چشم براه/.ساعت بازم بهم میگه./3 ثانیه رفته دیگه./خبر داری چه زود گذشت؟مونده فقط 7 ثانیه./هی با خودم گفتم میاد/.اُمیدتو ندی به باد./داد میزدم پس کی میاد؟کسی جوابمو نداد/.من موندم و 2 ثانیه./ازم فقط این باقیه/.ثانیه پشت سر هم رفتن تا 6و7و8/.لحظه تو گوشم داد میزد 8 ثانیه ازت گذشت/.من موندم و 2 ثانیه/.ازم فقط این باقیه/.هنوز نشستم منتظر./چشم امیدم ساقیه/.آی ای خنک باد سحر/.واسش ببر تو این خبر./بگو که من تا آخرین خیره بودن چشام به در/.ثانیه نهم که رفت مونده فقط 1 ثانیه/.سرت سلامت نازنین.ا/ز من یه لحظه باقیه/.قسمت نشد ببینمت /.شاید که لایق نبودم/.منتظرت بودم یه وقت نگی که عاشق نبودم/ثانیه 10 گل یاس/راحت شدم دیگه خلاص./آزاد شدم میام پیشت./بی واهمه بی هیچ هراس/.قشنگترین ثانیه ها این 10 تا بود که زود گذشت/رویای شیرین بود و ناب چون با خیال تو گذشت/ 
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط علیرضا
|
همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط علیرضا
|
يادم باشه يادت باشه دروغ نگيم به هم ديگه
دوسم داري دوست دارم اينو چشامون بهم ميگه
شمعي توي سقا خونه يادم باشه روشن كنم
يادم باشه برات رخت عروسي تن كنم
يادت باشه با تو همه تو خونه ما دشمن ان
از صبح تا شب پشت سرت حرفاي ناجور ميزنن
يادم باشه اين بار اگه ديدم دارن بد ميگن
بگم با دست هاشون براي من گور مي كنن
يادت باشه هر چي ميگم از دل و جون گوش بكني
يادت باشه يه وقت نري من و سياهپوش بكني
يادت باشه اسم مون و رو تك درختي نكنيم
رو قلبمون جا بذاريم حرفي كه مي خوايم بزنيم
يادت باشه گوش نكنيم به حرف مردم گذر
يادم باشه يه شب بريم از اين جا بي خبر
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط علیرضا
|